یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦

 
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم...
Tweety


سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

 

ازم می خوای خودم نباشم. تمام لذتی که از با تو بودن می برم برای اینه که اجازه دادی من ، من باشم. یعنی من انقدر بدم که از من بودنم می ترسی؟ ......  

Tweety


دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦

 

صبح از خانه اومدم بیرون. زمین هنوز از بارون دیشب خیسه. هوا عالیه. جون می ده واسه قدم زدن. یه کم دیرم شده ولی مهم نیست. از هوا لذت می برم. می رم روی پل عابر پیاده که متوجه می شم یکی پشت سرم داره می یاد. هیچ کس رو پل نیست. وسطهای پل ....

سعی می کنم خودمو از دستش خلاص کنم....

زورم بهش نمی رسه....

فحش می دم و یک سیلی! ....

بقیه پلو می دوم که بیام پایین. سوار تاکسی می شم . وقتی می رسم اداره هنوز تمام بدنم می لرزه. هنوز جای انگشتاش روی صورتم می سوزه. چقد راحت صبح آدم خراب می شه. از دختر بودن متنفرم .....

Tweety


سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦

 

گاهی اوقات وقتی دلت برای چیزی که دیگه تکرار نمی شه یا کسی که دیگه محاله ببینیش تنگ می شه با خودت می گی حاضری همه زندگیتو بدی یه بار دیگه این اتفاق بیفته یا یه بار دیگه اون آدمو ببینی. امروز باز یاد یه همچین کسی افتادم و همین جمله رو گفتم. یه دفعه با خودم فکر کردم واقعا حاضری همه زندگیتو بدی؟ ......

Tweety


پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

 

نمی خوام بگم اگه بری من می میرم ، یا اگه بری من چی کار کنم .... هیچ کس از رفتن کسی نمرده . خیلی سخته ، ولی می گذره. اما مسئله اینه که دلم نمی خواد همه چی تموم شه، دلم نمی خواد بری .....

Tweety


سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦

 

Oh, the changin’ of the seasons

It’s pretty thing to see.

And tho’ I find this balmy weather pleasin’ ,

There is a wind come from tomorrow,

And I hear it callin’ me.

And I’m bound for a changin’ of the seasons.

»      Shel Silverstein «

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

* من هرروز برای اولین بار به دنیا می یام و به خدا سلام می کنم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

* امروز زنده بودن رو متوقف می کنم و زندگی کردن رو شروع می کنم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

* من همون فرشته تک بالی ام که برای پرواز باید یه فرشته دیگه رو بغل کنم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سال جدیدی رو شروع می کنیم به امید اینکه سالی باشه پر از چیزای خوب ...

 

Tweety


پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

 

« Nothing Else Matters »

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No nothing else matters

Tweety


دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥

اگه دوست داری با من ببین

 

* من حسینم ... پناهیم .

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه

سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...

وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین

یا بذار باهات ببینم

با من بگو ، یا بذار با تو بگم

سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

       « حسین پناهی »

* یادته یه روزی بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیرِ بارون که نکنه نامردی اشک هاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟ گفتی اگه چشم های قشنگ تو بباره آسمون گریه ش میگیره ... گفتم یه خواهش دارم ؛ وقتی آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتی به چَشم ... حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ... و تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم می خندی

* اگر بهترین دوستم نیستی....لا اقل بهترین دشمنم باش اگر غم خوارم نیستی ....لا اقل بزرگترین غمم باش....هر چیزی هستی همیشه یا بهترین باش یا بد ترین....چون بهترین ها همیشه به یاد خواهند ماند.....پس در بد ترین خاطراتم...تو بهترین باش

* عشق ایستادن و زیرباران خیس شدن نیست عشق این است كه یكی برای دیگری چترشودتا او هیچ وقت نفهمد كه چراخیس نشد . 

* دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم.    « مسیح »

* دنیا را بد ساخته اند ... کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ... کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری ... اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند ... و این رنج است ... «دکتر علی شریعتی»

Tweety


جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥

 
پاییز زیر بارون چقدر قشنگه . احساس طراوت و نشاط می کنی ...
Tweety


شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥

 

هيچ چيز به اندازه اينكه يه بچه تپلی كوچولوی 3 ماهه تو بقلت خواب باشه آرامش بخش نبست ....

Tweety


یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥

 

از دیروز هوا یک دفعه تغییر کرده . سرد ، نم نم بارون ، بوی خاک . این اولین بارون امساله ... اما من هیچ حسی ندارم . هیچ انگیزه ای ،  هیچ احساسی .... واسه همینه که نوشتنم نمی یاد....

چه بگویم ؟ سخنی نیست .

می وزد از سر امید ، نسیمی ؛

لیک تا زمزمه ای ساز کند

در همه خلوت صحرا

به رهش

نارونی نیست .

چه بگویم ؟ سخنی نیست .

                « احمد شاملو »

Tweety


شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥

 

يواش يواش داره پاييز می شه . امروز يه جورايی پاييزو حس كردم . هر چند هنوز بعضی موقعهای روز هوا گرمه ، اما بعضی موقعها هم پاييز و حس می كنی .  مثل امروز . باد خنكی كه تو صورتت می خوره ، برگهايی كه يواش يواش داره می ريزه و صدای خش خش برگهايی كه باد اونا رو اين طرف اون طرف می بره . عجب هوايی . دلت می خواد كلی قدم بزنی .

كاش ديگه هيچ موقع روز هوا گرم نباشه . همه اش پاييز پاييز باشه . شايد با عوض شدن هوا حال و هوام هم عوض شه . حوصله هيچ كاريو ندارم . به هيچ كاری نمی رسم . اين سريالهای بعد افطار هم كه شده نور علی نور !  خوشحال بودم كه سريال نرگس تموم شده . اما هنوز اون تموم نشده گرفتار چند تای ديگه شديم! جالبه كه خوشم هم نمی ياد از سريالهای امسال ولی نمی دونم چه كرمی داره كه آدم ساعتها می شينه جلوی تلويزيون و وقتی به خودش می ياد می بينه ساعت شده 9 ! شايد اينم از حال نداشتنه . حتی حال اينكه از جلوی تلويزيون پاشی و بری !

 

Tweety


دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

 

*

با تو عشق آمد و گم شد

هر چه بود زير و زبر شد

لحظه ها خالي و خسته

زندگی بيهوده تر شد

* رفتم برای اينكه فكر می كردم بايد برم ، برگشتم چون بالاخره بايد می يومدم . بدون هيچ احساسی ، به همين سادگی . عجب سفری!

 

Tweety


سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥

 

* كاش می شد لحظه ها رو پس گرفت نمی دونم چرا انقدر به فكر پس گرفتن لحظه ها افتادم . راستی اگه مي شد لحطه هارو پس گرفت چه لحظه هايی رو پس می گرفتی ؟ دوست داشتی كدوم لحظه ها دوباره تكرار شن ؟

 

* زندگی آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزيست كه به ياد می آوريم تا روايتش كنيم .

                                             « گابريل گارسيا ماركز »

 

* نه ...

من هرگز نمی نالم

قرنها ناليدن بس است

می خواهم فرياد بزنم

اگر نتوانستم سكوت می كنم ...

خاموش بودن بهتر از ناليدن است !

                                           « دكتر علی شريعتی »

 

 

*

It went from so good … to so bad … so soon

So good, to so bad, so soon

But nobody told me, so I never knew

It goes from so good, to so bad, so soon

 

It went from sunshine … to shadow … to rain

It went from passion … to pleasure … to pain

From singing sweet love songs, to cryin’ the blues

So good … to so bad … so soon

 

It started with words like forever

And went from always, to sometimes, to never

From give me some lovin’ … to give me some room

So good … to so bad … so soon

 

It went from so good … to so bad … so soon

So good, to so bad, so soon

If nobody’s told you , it’s time that you know

It goes from so good, to so bad, so soon

 

So good, to so bad, so soon

                                                       » Shel Silverstein «

 

Tweety


جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥

 

* كاش مي شد لحظه ها رو پس گرفت …………

 

*  بالاخره امتحانها تموم شد . يه ماه بيشتره كه چيزي ننوشتم .دلم براي اينجا تنگ شده بود …….

 

* مي دوني چي فكر مي كنم؟ به نظر من اگه آدم وايسه و رك حرفشو بزنه خيلي بهتر از اينه كه همش فرار كنه ! اينجوري هم خودش راحت تره هم طرف مقابلش ديگه بين زمين و هوا معلق نمي مونه !

 

Tweety


سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥

 

* پي بردم چيزي بدتر از اين احساس نيست كه وجود يا عدم وجود ما براي هيچ كس مهم نيست ، و كسي نيست تا درباره زندگي با او حرف بزنيم . و دنيا مي تواند بدون حضور نا آرام ما به خوبي و خوشي به راهش ادامه بدهد ....

هر چند در كتاب جامعه آمده كه زماني براي دريدن و زماني براي دوختن هست ، اما گاهي زمان دريدن زخمهاي عميقي به جاي مي گذارد . بد تر از قدم زدن در تنهايي و بدبختي در ژنو ، اين است كه كسي را در كنارمان داشته باشيم و كاري كنيم كه اين شخص احساس كند در زندگي ما هيچ اهميتي ندارد .....

رنج موقعي زاييده مي شود كه انتظار رداريم ديگران به شكلي دوستمان بدارند كه خودمان مي خواهيم ، نه به شكلي كه عشق بايد متجلي بشود . آزاد و بي اختيار ما را به قدرتش هدايت كند ، از توقف بازمان بدارد .....

كنترل چي : در زندگي هر كس همواره اتفاقي وجود دارد كه عامل اصلي توقف پيشرفت اوست . يك ضربه ، يك شكست تلخ ، يك نوميدي عشقي ، تا حتي پيروزيي كه درست دركش نمي كنيم ، مي تواند باعث بزدلي و عدم پيشرفت ما بشود . جادوگر هنگامي كه مي خواهد نيروهاي نهانش را رشد بدهد ، بايد اول خود را از اين نقطه كنترل چي رها كند و براي اين كار بايد زندگي اش را مرور و اين نقطه را كشف كند .........

                                     « پائلو كوئيلو _ زهير »

 

-------------------------------------

*  جاده خلوتي كه به شهرك مي ره و دور و برش هيچي نيست غير از مزرعه هاي ذرت و هر از گاهي چند تا درخت . مزرعه هايي كه تا توي شهرك ادامه داره . اما به شهرك كه مي رسي دوباره فضاي شهري رو مي بيني . اين مزرعه ها تا دانشكده علوم انساني ادامه داره اما دور و بر دانشكده مهندسي فقط زندگي شهري رو مي بيني . شايد تفاوت روحيه بچه هاي علوم انساني و مهندسي رو ياد آدم بندازه !

ذرتها سبز شدن و دارن يواش يواش بلندتر مي شن . نمي دونم چرا نسبت به اين مزرعه ها اين حسو دارم . يه حس خوب . وقتي مي بينموشون احساس زنده بودن و انرژي مي كنم . و اوج اين احساس وقتي يه كه ذرتها آماده چيدن شدن . ولي يه روز وقتي داري مي ري دانشكده مي بيني مزرعه ها خالي خاليه و همه ذرتها رو چيدن . اين موقع است كه دلم خيلي مي گيره و روز شماري مي كنم تا وقتي كه دوباره ذرتها سبز بشن و شروع كنن به رشد و اين مزرعه ها ديگه خالي نباشن ..........

 

 

Tweety


جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

زندگي شايد همين باشد

 يك فريب ساده و كوچك

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيا را

جز براي او و جز با او نمي خواهي

من گمانم زندگي بايد همين باشد ....

 

Tweety


دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

داشتم به اين فكر مي كردم كه رويا مي تونه انقدر به حقيقت نزديك بشه كه خود حقيقت بشه . رويايي كه تو بيداري داشتم انقدر از حقيقت فاصله گرفت تا توي خواب اتفاق افتاد به جاي واقعيت ... !

 

 

Tweety


جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

The dreams can come true ! Do you believe it ?

Tweety


چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥

 

C'est pour toi  (This is for you) :

 

" D'amour ou D'amitie "

 

Il pense a moi, je le vois je le sens je le sais

Et son sourire me ment pas quand il vient me chercher

Il aime bien me parler des choses qu'il a vues

Du chemin qu'il a fait et de tous ses projets

 

اون (He) به من فكر مي كنه من اينو مي بينم ، من اينو حس مي كنم ، من اينو مي دونم

و لبخندهاي اون به من دروغ نمي گه وقتي كه مي ياد دنبالم

اون خيلي دوست داره در مورد چيزهايي كه ديده با من حرف بزنه

در مورد پيشرفتهاش ودر مورد پروژه هاش

 

Je crois pourtant qu'il est seul et qu'il voit d'autres filles

Je ne sais pas ce qu'elles veulent ni les phrases qu'il dit

Je ne sais pas ou je suis quelque part dans sa vie

Si je compte aujourd'hui plus qu'une autre pour lui

 

در عين حال من به اين فكر مي كنم كه اون تنهاست و دخترهاي ديگه رو مي بينه

من نمي دونم اونها ( دخترها ) چي مي خوان و جمله هايي رو كه اون مي گه نمي دونم

من نمي دونم كجا هستم يه جايي تو زندگي اون

كاش امروز  براي اون بيشتر از بقيه ارزش داشته باشم

 

Il est si pres de moi pourtant je ne sais pas comment l'aimer

Lui seul peut decider qu'on se parle d'amour ou d'amitie

Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie

Meme s'il ne veut pas de ma vie

 

اون خيلي به من نزديكه در عين حال من نمي دونم چطوري دوسش داشته باشم

اون تنها كسيه كه مي تونه تصميم بگيره كه در مورد عشق صحبت كنيم يا دوستي

من دوسش دارم و مي تونم زندگي مو بهش تقديم كنم

حتي اگه اون چيزي از زندگيم نخواد

 

Je reve de ses bras oui mais je ne sais pas comment l'aimer

Il a l'air d'hesiter entre une histoire d'amour ou d'amitie

Et je suis comme une ile en plein ocean

On dirait que mon coeur est trop grand

 

من در روياي آغوش اونم اما نمي دونم چطوري دوسش داشته باشم

به نظر مي ياد اون بين يك داستان عشقي و يك دوستي ترديد داره

و من مثل يك جزيره ام در وسط اقيانوس

مي شه گفت كه قلبم زيادي بزرگه

 

Rien a lui dire il sait bien que j'ai tout a donner

Rien qu'a sourire a l'attendre a vouloir le gagner

Mais qu'elles sont tristes les nuits le temps me parait long

Et je n'ai pas appris a me passer de lui

 

بدون اينكه بگم اون خوب مي دونه كه تمام چيزي كه دارم براي دادن

چيزي نيست جز يك لخند  انتظار خواستنه داشتنش

ولي اونها ( دخترها) ناراحتند شبها و زمان برايم طولانيه

و من زندگي بدون  اونو ياد نگرفتم

 

Il est si pres de moi pourtant je ne sais pas comment l'aimer

Lui seul peut decider qu'on se parle d'amour ou d'amitie

Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie

Meme s'il ne veut pas de ma vie

 

اون خيلي به من نزديكه در عين حال من نمي دونم چطوري دوسش داشته باشم

اون تنها كسيه كه مي تونه تصميم بگيره كه در مورد عشق صحبت كنيم يا دوستي

من دوسش دارم و مي تونم زندگي مو بهش تقديم كنم

حتي اگه اون چيزي از زندگيم نخواد

 

Je reve de ses bras oui mais je ne sais pas comment l'aimer

Il a l'air d'hesiter entre une histoire d'amour ou d'amitie

Et je suis comme une ile en plein ocean

On dirait que mon coeur est trop grand

 

من در روياي آغوش اونم اما نمي دونم چطوري دوسش داشته باشم

به نظر مي ياد اون بين يك داستان عشقي و يك دوستي ترديد داره

و من مثل يك جزيره ام در وسط اقيانوس

مي شه گفت كه قلبم زيادي بزرگه

 

 

Tweety


دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥

 

طولش مهم نيست ، مهم عمقشه . اينكه كوتاه باشه مهم نيست ، عميق نبودنش ناراحتم مي كنه ...

مي گذره ، مي دونم كه مي گذره . هميشه مي گذره . مهم اينه كه چه جوري بگذره ....

تموم مي شه . هميشه وقتي يه جايي شروع مي شه يه جايي هم تموم مي شه . مهم اينه كه جايي براي حسرت خوردن واسه فرصتهايي كه از دست دادي نذاري ...

 

 

Tweety


سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥

 

* يه عالمه كار كه رو هم جمع شده بود و قرار بود توي تعطيلات انجام شه . 21 روز تعطيلي گذشت و هنوز يه عالمه كار مونده . به همين سادگي !!!

 

* كلي حرف دارم . كلي حرف تو دلمه . اما نمي دونم چرا يه مدت زياديه كه حرفام نمي ياد !!!

 

*  اگر حقیقت دانسته نشود و شناخته نشود ، باز هم همواره حقیقت است ....

                                                                                « ریچارد باخ »       

 

* تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم

شباهنگام ، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
                                 « نیما یوشیج »

 

 

Tweety


سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۸٥

 

* من دلم مي خواهد

در دم صبح بهار ،

شاخه اي از گل ياس

 بوته اي از گل نرگس ،

بغلي از گل سرخ

همه را دسته كنم ، برگيرم ،

و بسازم سبدي از پر طاووس سفيد ،

تا دهم هديه به آنها

 كه نوازش دادند

غنچه عشق و وفاداري را .....

 

* پروردگارا

به من آرامش ده

تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم

دليري ده

تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم

بينش ده

تا تفاوت اين دو را بدانم

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار کنند .

                                 « جبران خليل جبران »

 

 

Tweety


دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤

 

چقد ر زود گذشت . سه سال پيش وقتي شروع كردم پيش خودم فكر مي كردم چقد مونده كه يك سال و دو سال و سه سال بشه . و حالا 3 سال گذشته ، خيلي هم زود گذشه . امروز باران 3 ساله شد ...

 

Tweety


جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤

 

براي روز ميلادم اگر تو

 به فكر هديه اي ارزده هستي

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من كه با من زنده هستي

 

يك سال ديگه هم گذشت …………

 

Tweety


چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤

 

*  هميشه ترديد داشتم . خيلي وقتها به خاطر ترديدهام خيلي چيزا رو از دست دادم . اما اين بار فرق مي كنه . همون اولش تصميم گرفتم همه ترديدهارو فراموش كنم . براي يك بار هم كه شده با اطمينان و بي ترديد برم جلو . خب ، بعد از اون همه ترديد يك دفعه اين همه تغيير سخته . ولي تصميمو گرفتم . مي دونم كه مي تونم . حداقل  دارم سعي امو مي كنم . اما چرا ، چرا تو كمكم نمي كني ؟ ........... تو حتی سعی امم نمی بينی !

 

*

 هرگز به كسي كه دوست داريد مواد ندهيد

به او مربا يا نان بدهيد

و به او آرزو و آسمان بدهيد

اما هرگز به كسي كه دوست داريد مواد ندهيد

چون هر چه كه به او بدهيد

روزي به شما باز خواهد گرداند .....

       « شل سيلور استاين »

 

 

Tweety


پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٤

 

*  خدايا ! به خاطر هديه سال نو ازت ممنونم ………….

 

 J'aime deux choses

Toi et rose

La rose pour un jour

Mais toi pour toujours

Tweety


دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤

 

*  چه احساس بدي داري وقتي كه  دلت بخواد به يه چيزي برسي ولي اين حقو به خودت ندي . اين موقع است كه دلت مي خواد منطقو زير پات له كني ولي چيزي كه مانع مي شه دقيقا خود منطقه ! و اين  جوري مي شه كه يه سري احساسات ضد و نقيض تمام زندگيتو پر مي كنه و تورو سردگم وسط اين همه علامت سوال بين زمين و آسمون ول مي كنه ! 

 

*  من از نهايت شب حرف می زنم
من از نهايت تاريكی
و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه ام آمدی برای من ای مهربان چراغ بيار
ويك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم .

              
« فروغ فرخزاد »

 

* گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را .
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا .
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند .
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است .

                     « سهراب سپهری »

 

Tweety


یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤

 

 *  اما ولادت عيسي مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود قبل از آنكه با هم آيند او را از روح القدس آبستن يافتند * و شوهرش يوسف چونكه مرد صالح بود نخواست او را عبرت نمايد پس اراده نمود او را به پنهاني رها كند  * اما چون او در اين چيزها تفكر مي كرد ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وي ظاهر شده گفت اي يوسف پسر داوود از گرفتن زن خويش مريم مترس زيرا كه آنچه در وي قرار گرفته است از روح القدس است * و او پسري خواهد زاييد و نام او را عيسي ( نجات دهنده ) خواهي نهاد زيرا كه او امت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد * و اين همه براي آن واقع شد تا كلامي كه خداوند به زبان اشعيا نبي گفته بود تمام گردد كه * اينك باكره آبستن شده پسري خواهد زاييد و نام او را عمانوئيل خواهند خواند كه تفسيرش اين است خدا با ما * پس چون يوسف از خواب بيدار شد چنانكه فرشته خداوند بدو امر كرده بود به عمل آورد و زن خويش را گرفت * و تا پسر نخستين خود را نزاييد او را نشناخت و او را عيسي نام نهاد *

                                               « انجيل متي _ باب اول »

* 

خدايا

براي سال نو  

ازت شيريني مي خوام

با يه لباس قشنگ

يه عروسك گنده

و اگه ممكنه يه « ذره عشق» ،

حتي اگه فقط يه ذره كوچولو مونده باشه !

                      « شل سيلور استاين »

 

Tweety


پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸٤

 

* انار ، هندونه ، آجيل ، حافظ ، نور شمع ، گيتار ، طولاني ترين شب سال ................ يه شب به ياد موندني !

 

*    

                 (  دلم شكسته است اما چسب دارم )

من مثل اونا نيستم

ولي مي تونم وانمود كنم

خورشيد رفته

اما من هنوز نوري دارم

روز تموم شده

اما بهم خوش مي گذره

فكر كنم احمقم

يا شايد فقط شادم

دلم شكسته است

اما چسب دارم

كمك كن نفس بكشم ...

خورشيد را بخراش

به خواب برو

آرزو كن

            «  نيروانا »

 

 

 

Tweety


دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤

 

* وبلاگ گروهي مون هم بلاخره شروع به كار كرد .دوست داشتيد يه سري هم اونجا بزنيد: http://2be.blogfa.com

 

* اين شعر شمارو ياد چي مي اندازه ؟

 

                  ( دونده دوي استقامت )

از وقتي که دوستم مرا ترک کرده است

کاري ندارم به جز راه رفتن....

راه ميروم تا فراموش کنم

راه ميروم ،

مي گريزم ،

دور ميشوم ،

***

دوستم ديگر بر نمي گردد

اما من حالا

دونده دوي استقامت شده ام......

       « شل سيلور استاين »

 

منو ياد تام هنكس مي اندازه تو فيلم فارست گامپ !

 

 

Tweety


دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٤

 

بهمون گفتن پنيرتون كه تموم شد پاهاتونو نكوبين زمين كه من پنير خودمو مي خوام. شال و كلاه كنين و راه بيفتين دنبال پنير جديد . تغيير كنين و چيز ياد بگيرين . پنيرم كه تموم شد هيچي نگفتم . خيلي سخت بود ، شايد شكه شده بودم، اما هيچي نگفتم . سعي كردم تغيير كنم . راه افتادم دنبال پنير جديد و پيدا كردم . شايد راحت بود ، شايد سخت بود ،  نمي دونم . اما به هر حال چيزيو كه مي خواستم پيدا كردم : پنير! بهمون گفته بودن آخر قصه خوبه . وقتي پنير تازه پيدا كردين همه چي درست مي شه . اما تو قصه فقط پنير مهم بود . نمي دونستم وقتي پنيرو پيدا كردم هر قد صبر كنم موش دوم هيچ وقت نمي ياد و اگه برگردم دنبالش اونو مرده پيدا مي كنم . نمي دونستم خيلي چيزا رو بايد ازدست بدم ، خيلي چيزا . اولش نگفتم پنير خودمو مي خوام . راه افتادم و حالا پنير دارم ، يه پنير جديد . شايد به چيزي كه بايد مي رسيدم ، رسيدم . اما حالا پنير خودمو مي خوام ! .......

 

 

Tweety


چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٤

 

شنبه ، 21 آبان

 

* هوا سرد شده . هوايي كه خيلي دوست دارم . باد سردي كه تو صورتت مي خوره و بوي برگهاي خيسي كه روي زمين ريختن . هوا چقد لطيفه و چقد احساس زنده بودن مي كني . اولين بارون پاييزي .....

 

* - مي گي آب و هوات چطوره ؟

   - مي گم نمي دونم . خيلي وقته سعي مي كنم بهش فكر نكنم ......

 

 

يكشنبه ، 22 آبان

 

*  بارون ، قطعي گهگاه برق ، قطعي اينترنت ، ..... اين چه وضعشه ؟ چرا با يه ذره بارون همه چي تعطيل مي شه ؟!!!!

 

*  ‹ عاشق كه شدم ›

عاشق كه شدم

دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت

آنقدر بالا و بالاتر رفت

كه به خورشيد چسبيد و تركيد

حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم

يه نخ به سر دنيا ببندم

كه خيلي بالا نره

مي ترسم اين بار هم يا گمش كنم يا بتركه !

                                  « شل سيلوراستاين »

 

دوشنبه ، 23 آبان

 

* همچنان  بارون ، قطعي گهگاه برق ، قطعي اينترنت ، ..... اين ...... ؟!!!!

 

*

You always see what your eyes want to see

How can life be what you wanted to be?

You're frozen, when your heart's not open

You're so consumed with how much you get

You're waste your time with hate and regret

You're broken, when your heart's not open

 

* از اول ترم تا حالا دارم سعي مي كنم شروع كنم درس بخونم . نمي خوام درسا جمع شه واسه شب امتحان . و اين سعي تا امروز ادامه پيدا كرده . فردا امتحان ميترم دارم ! مجبورم امروزو تا شب درس بخونم !!!

 

سه شنبه ، 24 آبان

 

* امتحان چقد آسون بود و من چه مسخره اشتباه كردم !

 

چهارشنبه ، 25 آبان

 

* بالاخره موفق شدم Connect  شم !!!!

 

 

Tweety


یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸٤

 

ساعتهاي طولاني بي كاري تو دانشگاه يه فرصتي شده واسه فكر كردن . فكر كردن روي خيلي چيزا . چيزايي رو مي بيني كه در حالت عادي هيچ وقت بهش حتي اهميت نمي دي . مثل اون پسري كه امروز صبح مي خواست كيسه سطل زباله رو عوض كنه . احساس مي كردم چقد براش سخته جلوي اين همه چشم اين كارو بكنه در حالي كه عملا هيچ كس حواسش بهش نبود ... يا اينكه چقدر محوطه دانشگاه قشنگه . زيبايي كه هيچ وقت نديده بودمش . و چقدر مي نونه قشنگتر بشه مخصوصا اگه حوضهاي دو طرفو پر آب كنن . راستي چرا اين حوضها هميشه خاليه ؟ .... يا خيلي موضوعهاي ديگه واسه فكر كردن :

* تا حالا شده با خودت تناقض داشته باشي ؟ يه چيزيو مي خواي اما نمي خواي ! يه كاريو نمي خواي بكني اما مي كني ! يه چيزيو دوست داري اما دوست نداري ! ... اين جور موقعها واي به حال اطرافيانت !

* فرصتها چقد راحت مي تونن از دست برن . چقد بده كه هميشه منتظري تا فرصتها بيان سراغت و اين باعث مي شه هميشه از دستشون بدي . بايد ببينيشون و خودت بري طرفشون .

* چقد الاف بودن بده ! و اين جور موقعها چقد زمان دير مي گذره !

* هوا داره يواش يواش سرد مي شه . خيلي خوشحالم كه پاييز شده . پاييز با رنگهاي قشنگش و با هوايي كه هميشه دوست دارم . چقد دلم مي خواد بارون بياد !

* .....

 

Tweety


جمعه ٢٢ مهر ۱۳۸٤

 

* راستي تا به حال فكر كرديد نقطه آغاز دلدادگي كجاست ؟ يا اينكه چه جوري آدم ها اهل دل مي شن ؟ تا به حال شده دلت رو جايي گروي كسي يا چيزي بذاري ؟ دلت رو به صفاي چه چيز مي بخشي ؟ يه نگاه ، يه صدا ، يه خوبي يا شايد هم يه حس و يه عشق ؟ ......

            ‌« مجله موفقيت _ 85 »

 

* و چون عبادت كنيد مانند امتها تكرار باطل نكنيد زيرا ايشان گمان مي برند كه به سبب زياد گفتن مستجاب مي شوند * پس مثل ايشان مباشيد زيرا كه پدر شما حاجات شما را مي داند پيش از آنكه از او سوال كنيد * پس شما به اينطور دعا كنيد « اي پدر ما كه در آسماني ، نام تو مقدس باد * ملكوت تو ببايد . اراده تو چنان كه در آسمان است بر زمين نيز كرده شود * نان كفاف ما را امروز به ما بده * و قرضهاي ما را ببخش چنانكه ما نيز قرضداران خود را مي بخشيم * و ما را در آزمايش مياور بلكه از شرير ما را رهايي ده زيرا ملكوت و قوت و جلال تا ابد الاباد از آن توست . آمين * »

                               « انجيل متي _ باب ششم »

 

* موقع دعا هميشه سعي مي كنيم بگوييم كه اشتباه كرده ايم و اعلام مي كنيم كه دلمان مي خواهد چه اتفاقي براي ما بيفتد . اما خداوند همه اينها را مي داند و گاهي از ما فقط مي خواهد كه به حرفهايي كه جهان براي گفتن دارد ، گوش بدهيم و صبور باشيم .

          « پائولو كو ئيلو - كوه پنجم »

 

 

Tweety


چهارشنبه ٦ مهر ۱۳۸٤

 

ايستاده ام با قامتي غروبين

در انتظار رسيدن رفتن تو .

مانده ام حيران در چگونه گذرندان فصل غربت تو .

مي روي و من به ظاهر مانده ام

اما اما

دلم با تو راهي شد .

شايد يه كمي از احساس غربت نگاهم

و يا كمي از غربت لحظه هايم كم كند .

مي آيي مي دانم

در چشمانت

در نگاهت مي خواندم

با آهنگي پر اميد .

كاش مي شد دسنهايم را

پر از معناي نگاهت مي كردم

و بر گردنت مي آويختم

تا اين احساس براي هميشه

پرتو افكند .

 

يكسال گذشت . يكسال از يك شروع دوباره ، يكسال از رفتن تو گذشت . و باز درس ، كلاس،  مزرعه هاي ذرت ، جاده  .... همه چي مثل قبله . هنوز هم وقتي مي خوام حرف بزنم با تو حرف مي زنم . مي بيني ،  چيزي  عوض نشده . فقط تو نيستي و من تنها شدم و دلم برات تنگ مي شه . همين !

 

ناباوري از حد گذشت          نبض زمين ناگه شكست

نشكفته ها پرپر شدند         ناگفته ها دردي شدند

هر خاطره جاني گرفت        افسانه اي از هم نوشت

تو غربت يه نيمه شب          افسانه ام در هم شكست

افسانه ام قصه نبود             قصه پر غصه نبود

گفتي كه از من كن حذر       عشق مرا از سر به در

گفتم مگو ليلا ترين              مجنون منم دستم بگير

گفتي كه ليلا رفتني است    زنجير عشق گسستني است

گفتم مگو زيبا ترين               مجنون خود در من ببين

اي مرغك تن خسته ام         ميناي دل شكسته ام

افسانه رفتن شدي             قلب مرا خنجر شدي

گفتم كه اي بانوي من          هر شب تويي در خواب من

ديووانه و شيدا منم              افتاده اي بر خاك منم

اي عشق من اي بهترين       معناي من از من مگير

باور نكردم رفتنت                بيداد دل شكستنت

رفتي و بي تو در قفس         ناليدم از غم يكنفس

باور نكردم رفتنت                بيداد دل شكستنت

 

Tweety


پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤

 

* خيلي وقته كه ننوشتم . نمي دونم چرا نمي شه . يا حس نوشتن نيست يا فرصتش پيش نمي ياد يا سوژه ندارم !

 

* امروز

با يک سيب سرخ

همه چاقوهاي جهان را پوست ميکنم

تا فردا

نيوتن نيروي عشق را کشف کند

نه جاذبه زمين را .

                  « تنها برای غرورم »

 

* يه دنيا خاطره .........

 

 

* ديگه دلت برام تنگ نمي شه . اما من هنوز دلم برات تنگ مي شه .خيلي احساس تنهايي مي كنم . ديگه به اين كه فقط تو خواب ببينمت دارم عادت مي كنم ....

 

Tweety


شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤

 

 اگه به امید یه چیز یا یه نفر تلاش کنی که زنده بمونی ، وقتی دوباره برگشتی به زندگی ببینی چیزی که به امیدش تلاش کردی دیگه وجود نداره ، چی کار می کنی ؟ دنبال یه بهونه جدید می گردی واسه ادامه زندگی یا آرزو می کنی که کاش ..... ؟

 

 

Tweety


یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٤

 

* به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند .

شبم را روز كن در زیر سرپوش سیاهیها .

دلم تنگ است .

   « مهدی اخوان ثالث »

 

* فرق خوبی و بدی چیه ؟ وقتی هیچی درست نیست چه فرقی می کنه خوب باشی یا بد؟

 

Tweety


چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤

 

فرصت بودن با تو اگه حتی یک نفس بود

برای باور بودن همه چیز و همه کس بود

 وقتی گفتی یه روز اشکتو در می یارم ، خندیدم . اون موقع نه فکر می کردم که این کارو بکنی ، نه می تونستم تصور کنم که چه جوری می خوای این کارو بکنی . اما حالا .... نمی پرسم چرا ، نمی خوام بدونم چرا ، فقط بگو حالا چه احساسی داری؟  

 

Tweety


سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٤

 

Helene Segara

Elle tu l'aime 

Paroles et Musique: F. Brito, F. Trinidade, adap: Michel Jourdan 1999 "Au nom d'une femme"

------------------------------------------------------------------------
Elle tu l'aimes si fort si fort
Au point, je sais que tu serais perdu sans elle
Elle tu l'aimes autant je crois que j'ai besoin de toi

تو اونو( دختر) دوست داری چقدر زیاد ، چقدر زیاد

اون قدر که من می دونم تو بدون اون از دست خواهی رفت

تو اونو دوست داری همون قدر که من فکر می کنم بهت احتیاج دارم

 
Moi j'enferme ma vie dans ton silence
Elle tu l'aimes c'est toute la différence

من زندگی ام را در سکوت تو حبس کرده ام

تو اونو دوست داری ، اینه که فرق می کنه

 Elle tu l'aimes au point sûrement
D'avoir au cœur un incendie qui s'éternise
Elle tu l'aimes et moi sans toi en plein soleil j'ai froid

تو اونو دوست داری اون قدر که مطمئنا

داشتن یک قلب آتش گرفته است که جاودانه می شه

تو اونو دوست داری و من بدون تو با وجود خورشید سردمه


Plus ma peine grandit en ton absence
Plus tu l'aimes c'est toute la différence

هر چه غم من در غیبت تو بیشتر می شه

همون قدر هم تواونو بیشتر دوست داری ، اینه که فرق می کنه

Elle tu l'aimes si fort si fort
Au point, je sais que tu pourrais mourir pour elle
Elle tu l'aimes si fort, et moi je n'aime toujours que toi

 تو اونودوست داری چقدر زیاد ، چقدر زیاد

اون قدر که من می دونم که می تونی براش بمیری

تو اونو دوست داری چقدر زیاد و من همیشه دوست نخواهم داشت( عاشق نخواهم بود ) مگر تو را

 ( نمی دونم درست ترجمه کردم یا نه ؟؟؟! )

 

Tweety


شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٤

 

وقتی همزمان 2 اتفاق برات بیفته ، یکیش باعث نهایت خوشحالیت بشه و یکیش باعث نهایت ناراحتی ات ، خوشحال می شی یا ناراحت ؟

 

بارون رو قلب شیشه ها هی جا می ذاره رد پا

مثل تو که رو قلب من پا رو گذاشتی بی صدا

هنوز وقتی بارون می یاد دلم عشق تو رو می خواد

می گم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیاد ....

یادت می یاد به قلب من هی تازیانه می زدی

واسه رفتن به هر در و به هر بهونه می زدی

هنوز وقتی بارون می یاد دلم عشق تو رو می خواد

می گم به هر قطره بارون بگین به دیدنم بیاد ....

دل شیشه می لرزه مثل قلب من تو سینه

راستی چرا کسی نبود قلب منو ببینه

همه می گن بزار بره برگرده باز همینه

نمی دونن عاشقتم نقشی نداره کینه

بگین به دیدنم بیاد....

بگین به دیدنم بیاد ....

 

 

Tweety


یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٤

 

یه زمانی نوشتن آرومم می کرد ، حالا حتی نوشتنم هم نمی یاد . وقتی حتی نوشته هامو نمی خونی ، یا اگه بخونی هم خیلی فرقی نمی کنه ، نمی دونم چی بنویسم . واسه دل خودمم نمی تونم ، نوشتنم نمی یاد .

اومدنت خیلی کمکم کرد . خیلی از مشکلام حل شد . اون مشکلا دیگه نیست ، ولی حالا با رفتن خودت چی کار کنم ؟ هیچی آرومم نمی کنه ، هیچی ..........

 

می خندم اما خنده ام تلخه می دونی

می گریم اما گریه از درده می دونی

خنده ام برای پوچی دنیاست می دونم

گریه ام برای عشق بی فرداست می دونم

می خونم این آواز عشق تا زنده هستم

بی عشق نمی شه زنده بود ای یار مستم

پر کن فضای خالی دنیامو با عشق

بگذار اگر می خندمم با عشق بخندم

نگیر معجون عشقو از لبم افسونگر عشق

بیا با من بخون با من برقص بازیگر عشق

منی که عاشق عشقم می دونی پای بندم

نذار بیهوده بر این عشق و این دنیا بخندم

بیا فکری بکن بر این دل عاشق و زارم

نرو از پیش من با من بمون تنها نذارم

بده پیمانه عشقو عزیزم توی دستم

منی که خود یه مستم بیش از این باشم که هستم

 

 

Tweety


جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤

 

* وقتی یه کاری وانجام دادی و تموم شد دیگه فکر کردن به اینکه کاش این کارو نکرده بودم فایده نداره !

 

* جوابی پیدا نکرد ، جواب ها معمولا زمانی که نیاز هست پیدا نمی شود و باید منتظر گذشت زمان بود تا جواب درستی پیدا شود .

                            « کوری –  ژوزه ساراماگو »

 

Tweety


شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤

 

چقد راحت می شه احساسهای بد و به خوب تبدیل کرد . دیروز واقعا اینو تجربه کردم . و امروز تعجب کردم وقتی نوشته توی سررسیدم و خوندم . من هر سال نوشته هامو توی سررسید می نویسم . یه جورایی دفتر خاطراته . سررسید امسال من برای هر روز یه شعر داره و یک جمله از یکی از بزرگان . برای دیروز یه جمله از هربرت اسپنسر نوشته بود : " کیمیایی که بتواند از احساسات بد طلا درست کند وجود ندارد . اما تبدیل احساسات بد به خوب ممکن است . "

 

 

Tweety


جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤

 

چه وضعیت مسخره ای دارم ! چرا باید واسه کوچکترین حقی که دارم  به کسی توضیح بدم ؟ و چه وضعیت مسخره تری داره کسی که از من توضیح می خواد . چه وضعیت مسخره ای داریم !!!!

 

 

Tweety


شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٤

 

من در هر نوروزی ، مرغ می شوم

و روی شاخه درخت می نشینم

در هر نوروزی لبم كودك می شود

ومثل بوسه ای روی دست پدرم می نشیند

 

ببینید ... ببینید ... مثل اینكه آسمان دریاست

و بادبادكم یك ماهی قرمز

ببینید ماهی قرمزم با بالها و دم بلند و رنگارنگش

چه جوری درآسمان شنا می كند

 

نوروزهای آینده ، یكی از دیگری بهترخواهند بود

چشمم را می بندم

و

نوروزهای نردبانم را بالا می روم

در یكی از نوروزهای آینده

بادبادكم را بر می دارم و به دشت روبروی خانه مان می روم

هر چه می روم ، از این سر ،به آن سرش نمی رسم

و این همان دیاریست كه هر شب عید

دشت و كوه و باغ و بیابانش

با آتش چهارشنبه سوری چراغان می شود

   « ثمین باغچه بان »

 

پارسال خیلی خوب تموم شد . امسال خیلی خوب شروع شد . امیدورام تا آخرش واسه همه خوب باشه . پر از اتفاقای خوب و لحظه های زیبا .......

بعد از 2 – 3 هفته استراحت مطلق و تعطیل کردن کارهای روزمره ، بعد از 2 – 3 هفته خوشگذرونی ، خوشگذرونی به معنای واقعی ، دوباره شروع کردن همه چیز خیلی سخته . درس ، کلاس ، کارهای عقب افتاده ، حتی نوشتن !

 

 

 

Tweety


سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳

 

دیر گاهی ماند اجاقم سرد

و چراغم بی نصیب از نور .

 

خواب دربان را به راهی برد .

بی صدا آمد کسی از در ،

در سیاهی آتشی افروخت .

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت .

 

گرچه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب ،

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش :

آتشی روشن درون شب .

                  « سهراب سپهری »

 

که نگاهی در تماشا سوخت و چقدر از اون موقع گذشته . چقدر  زود گذشت ......  و امروز یه چهار شنبه سوریه دیگه اس .....

 

 

Tweety


شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳

 

می نویسم ، پس هستم !  امروز بلاگ باران 2 ساله شد. باران ، تولدت مبارک !

 

چنگ دل  آهنگ  دلکش می زند

ناله عشق است و آتش می زند

 

Tweety


چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳

 

"  برای من خواندن اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست ؛ می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد ، برای من بیهوده است . "

                                                                           «  آندره  ژید »

 

یه سال دیگه هم گذشت . چند سال پیش بود ؟ ولی یه همچین روزی بود که نمی دونم چرا ، ولی اومدم . شاید برای اینکه جواب سوالامو پیدا کنم ، شاید برای اینکه چیزای خوبیو که وجود داره ببینمو حس کنم و بعد از از دست دادنش فکر کنم که تجربه کردنش بهتر از تجربه نکردنشه ، شاید ، شاید ، نمی دونم . ولی اومدم .........

یه نفر برام نوشته بود تو زرنگ تر از بهاری که زودتر اومدی . اما من فکر می کنم زوتر اومدن مهم نیست ، مهم چه جوری اومدنه . بهار وقتی می یاد یه دنیارو عوض می کنه . همه جا سبز می شه . درختها دوباره جوونه می زنن و شکوفه می دن . همه خوشحالنو جشن می گیرن . کلی قبل از اومدنش ، اومدنشو حس می کنی و بوی بهارو احساس می کنی . بهار با خودش زندگی می یاره ..... اما من چی؟ من چی کار کردم ؟

 

صدا کن مرا .

صدای تو خوب است .

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید .

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد .

 و خاصیت عشق این است .

                 «  سهراب سپهری »

 

Tweety


سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳

 

عشق و گرفته تفرقه              سفر می ری بی بدرقه

تکلیف رویاهام چی شد           دست تو بود بی دغدغه

عاشقی اما نداره                    جنون که حاشا نداره

از همه اشون عاشقترم           این دیگه دعوا نداره

ساده نمی شه تو رو داشت    باید پیشت ستاره کاشت

ماه و باید از آسمون                 تو طاق چشم تو گذاشت

من از تو دل نمی کنم              عاشق ترینشون منم     

ساز مخالف و بزن                    من ولی دم نمی زنم

 

Tweety


جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳

 

* چقد سخته حرفهایی که همیشه تحویل آدما دادی ، عینا از کسی بشنوی ،  درست موقعی که نمی خوای بشنوی ، از کسی که نمی خوای بشنوی . به هر حال باید راهی وجود داشته باشه واسه این که بدونی با بقیه چی کار کردی ! ...........

 

* دلم هوای کویر کرده ،  سکوتش ، آرامشش ........ دلم هوای آرامش کویر و کرده ............

 

Tweety


شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۳

 

زندگی می گذره . برفها که همه جا رو سفید کردن دارن یواش یواش آب می شن . پرنده ها از لونه هاشون اومدن بیرون و آواز می خونن . و من اما هنوز درو پیدا نکردم . حتی احساس می کنم دیوارها نزدیکتر شدن و اتاق تنگتر . فکر می کنم این اتاق در نداره . دلم نمی خواد دیوارهارو خراب کنم ....

 

دلم گرفت ای همنفس / پرم شکست تو این قفس

تو این غبار،  تو این سکوت / چه بی صدا ، نفس نفس

از این نامهربونی ها ، دارم از غصه می میمرم

رفیق روز تنهایی ، یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی / پناه هق هقم باشی

تو ای همزاد همخونه / چی می شه عاشقم باشی

دوباره من ، دوباره تو ، دوباره عشق ، دوباره ما

دو همنفس ، دو همزبون ، دو همسفر ، دو همصدا

تو ای پایان تنهایی ، پناه آخر من باش

تو این شب مرگی پاییز ، بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات / شبم روشن ترین باشه

می خوام آیینه خونه / با چشمات همنشین باشه

                                    << اهورا >>

 

Tweety


شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳

 

روزی وجود دارد

برای بیرون آمدن از یک اتاق باید در را پیدا کنی نه اینکه به دیوارها فکر کنی

ذهنت را روی حال متمرکز کن ....

                                                << .... >>

 

Tweety


سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳

 

نمی دونم چرا وقتی شعله های خودخواهی ما بقیه رو می سوزنه ، فکر نمی کنیم که چقد خودخواهیم . برعکس حق رو هم به خودمون می دیم که هرکسی حق داره اونجوری که می خواد زندگی کنه و برای زندگیش تصمیم بگیره . اما وقتی عکس این اتفاق می افته داد اعتراضمون به آسمون می ره که چرا آدما انقد خودخواهن !  راستی چرا آدما انقد خودخواهن ؟

 

 << ...  Never say I love you IF>>

 

   

 Never say I love you

If you don't really care

 

Never talk of feelings

If they aren't really there

 

Never hold my hand

If you mean to break my heart

 

Never say forever

If you ever plan to part

 

Never look into my eyes

If you are telling me a lie

 

Never say hello

If you think you'll say goodbye

 

Never say that I'm THE one

If you dream of more than me

 

Never lock up my heart

If you don't have the key

 

 

Tweety


یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳

 

بالاخره امروز امتحانهام تموم شد. چقد عوض شدم . حتی مدل امتحان دادنم هم فرق می کنه . ولی استثنائا این یه تغییر بد نیست !

 

 

Je t'aime encore  

< هنوز دوست دارم >

 

Here the autumn ends bringing back the rain

The old Chevy's dead they tried to fix it in vain

Elisa's got her first teeth, little Jimmy is getting strong

I'm learning guitar I almost know a song

 

I've found some chanterelle at the market this morning

I'd like to live in Rome, oh it would be such a good thing

Try to grow some flowers, the same I tried before

That's all for now

Oh yes je t'aime encore

 

But where are you

So far with no address

How's life for you

My hope is my only caress

 

Finally cut my hair, I hear you say at last

It's been kind of strange but you see I survived

When I'm asked I go out, I dance all night and more

But when I dance

Je t'aime encore

But where are you

So far with no address

How's life for you

Time is my only caress

 

Je t'aime encore just like in an old fashioned song

And it burns in my soul, anything else seems too long

Oh more and more, it's strong as I can be

Oui je t'aime encore

But you, you cannot hear me .

 

 

Tweety


سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۳

 

امروز خیلی روز خوبی بود .

به خاطر خلاص شدن از یک چیزی که مدتی بود اعصابمو به هم ریخته بود احساس آزادی می کنم .

یه دوست خوب برام یه دسته گل نرگس آورد که من خیلی دوست دارم و واقعا خیلی خوشحال شدم . سورپریز خیلی خوبی بود .

امروز بعد از 3 هفته بالاخره کامپیوترم درست شد . آخه Mother Board  ام سوخته بود . عهد کرده بودم تا درست نشه آپ دیت نکنم . واقعا خیلی سخت گذشت !

 

Tweety


پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۳

 

* قصه همین بود

            تو یه برگی توی این باد

 

* همیشه بدم می یومد تو گذشته زندگی کنم . همیشه می گفتم حال مهمه . اما حالا فکر می کنم از حال خیلی فاصله دارم . دنبال گذشته ام می گردم . دنبال هر چی که گذشته . حتی بین آدمهای اطرافم آدمهای گذشته رو می بینم !

خیلی سخته که اتفاقهای گذشته هر کدوم یه جور تکرار بشه ، و تو بدونی که حتما قبلا اشتباه کردی که باید همه اینها دوباره تکرار بشه. ولی ندونی کجا اشتباه کردی و تنها کاری که می کنی این باشه که بایستی و نگاه کنی . بدون دونستن این که چه کار باید بکنی .....

 

Pourquoi sans prévenir

Un jour tout s'arrete

Et vous me laissez encore plus seul sur terre

Sans savoir quoi faire......

( چرا بدون خبر

یک روز همه چی ایستاد

و تو مرا رها کردی روی زمین ، دوباره ، تنها تر

بدون دونستن اینکه چه خواهد شد )

 

Tweety


چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۳

 

* ای نازنین ، ای نازنین ٬ در آینه ما را ببین

از شرم این صد چهرها در آینه  افتاده چین

 

* گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرنده محبوس است . پس به همه آنهایی که برای آزادی تو دلسوزی می کنند خوشبین نباش ....

 

Tweety


سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳

 

تا حالا شده که هیچی و هیچکس برات مهم نباشه ؟ تمام کارایی که می کنی فقط واسه این باشه که یه روز می خواستی این کارارو انجام بدی یا واسه اینکه حداقل یه کاری کرده باشی ؟ تا حالا شده انقد بی تفاوت شده باشی که واسه همه چیز، همه چیزایی که یه روز واست خیلی مهم بودن ، همه چیزایی که یه کمی مهم بودن ، واسه همه چی از ته دلت بگی به درک ؟!! .....

 

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه ز دیار و دیاری -  باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس .

برو آنجا که تو را منتظرند .

قاصدک !

در دل من همه کورند و کرند .

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو دروغ ،

که فریبی تو فریب .

                 « مهدی اخوان ثالث »

 

Tweety


چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳

 

reset شدم . خيلي چيزارو save نکرده بودم . همه اش پريد . خدايا ! وقتي که مي خواستي دکمه reset رو بزني ، چرا دستتو يه خورده اون ورتر نذاشتي که power رو فشار بدي ؟ مگه چي تو دنيا تغيير مي کرد ؟ ....

دود مي خيزد ز خلوتگاه من
کس خبر کي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افکندم در آب
ليک از ژرفاي دريا بي خبر

بر تن ديوارها طرح شکست
کس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي کاروان بگسسته ام
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان
ليک بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي کشد از بامها
صبح مي خندد به راه شهر من
دود مي خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن .
    « سهراب سپهري »

Tweety


یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۳

 

Je reste

Avec mes souvenirs

Ces morceaux du passé

Comme un miroir en éclates de verre

Mais a quoi ça sert .

 

Ce que je voulais dire

Reste sur des pages blanches

Sur lesquelles je peux trier un trait

C'était juste hier .

 

Tu ne m'as pas laisser le temps

De te dire tout ce que je t'aime

Ni tout ce que tu me manques ….

 

Pourquoi sans prévenir

Un jour tout s'arrete

Et vous me laissez encore plus seul sur terre

Sans savoir quoi faire......

 

 

Tweety


جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۳

 

  

* لعنت به چراغ سرخ       لعنت به چراغ سبز

 

* دلم گرفته ، دلم تنگه .......

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

 

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

    « فروغ فرخزاد »

 

* مدتیه نمی تونم وب لاگهای blogspot رو باز کنم . مشکل از خط اینترنتمه یا از blogspot ؟!

 

 

 

Tweety


پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۳

 

جاده ای که تازه اسفالت شده ، چه حالی می ده که بری و هیچ وقت نرسی . جاده ای که تازه اسفالت شده ، دم غروب ، با دسته دسته کلاغهای بالای سرت و درختهای کنار جاده که یواش یواش دارن رنگ پاییز به خودشون می گیرن ، با صدای آروم موزیک توی گوشت . جاده ای که تازه اسفالت شده ، چه حالی می ده که بری و هیچ وقت نرسی . مخصوصا که 1 ساعت بعدش هم امتحان داشته باشی !!!

 

کوه از خوابی سنگین پر بود .

دیری گذشت ،

خوابش بخار شد .

طنین گمشدهای به رگهایش وزید ،

پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده .

سوزش تلخی به تار و پودش ریخت .

خواب خطا کارش را نفرین فرستاد

و نگاهش را روانه کرد .

 

انتظاری نوسان داشت .

نگاهی در راه مانده بود

و صدایی در تنهایی می گریست .

         « سهراب سپهری »

 

 

Tweety


پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳

 

نمی دانم کجا هستم و به کجا خواهم رسید . فقط می دانم که آمده ام و باید بروم ، تا کجا نمی دانم ! ....

 

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد ....

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد ...

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و می دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند .

        « فروغ فرخزاد »

 

 

Tweety


دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۳

 

اطراف دانشکده پر مزرعه های ذرته . خیلی دلم می خواد وقتی موقع چیدن ذرتها می شه برم تو این مزرعه ها ذرت بچینم ! هیچ وقت علاقه ای به کشاورزی نداشتم . هیچ وقت یه همچین حسی نداشتم . یعنی این نشونه چیه ؟! .....

یه مدتیه همه اتفاقها و شرایط داره تکرار می شه . حتی گاهی اوقات آدمهای گذشته .  درست مثل قبل ! این نشونه چیه ؟! .....

 

پرنده ای که مرده بود

به من پند داد

که پرواز را به خاطر بسپارم

        « فروغ فرخزاد »

 

Tweety


یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۳

 

نیامده ام که بگویم ، که بنویسم . فقط آمده ام چون دلم خواست . دیگر ادعایی نمی کنم ، انتظاری هم ندارم ، شاید دیگر آرزویی هم نکنم ، انگیزه ای ندارم . امشب هم مثل هر شب . فقط می نشینم و نگاه می کنم . می نشینم و خود را خواب می کنم . دروغ مسخره ای است ......

 

توی یک جنگل تن خیس کبود

یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ عشق خورشید تو پرش

جنگل بزرگ خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی روی درختا می پرید

تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرای سنگین اومدن

دنیای قشنگشو به هم زدن

هر چی صبر کرد آسمون آبی نشد

ابرا موندن هوا آفتابی نشد

بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید

یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید

زندگیشو توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خورشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشید یکی تو آسمونه

مرغ عاشق رو زمین فراوونه

روزی یکی به بالا چشم می دوزه

می ره با اینکه می دونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشیدو دید

اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنید

 

 

Tweety


یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۳

 

پرم از حرفهای نگفته و به قول سهراب چه درونم تنهاست ! لحظه های خوب چقدر سریع می گذرند و چه زود تبدیل به خاطره می شوند . تنها چیزی که باقی می ماند فقط خاطره است و خاطره . خدایا چرا همیشه همه اتفاقهای بد با هم می افتند ؟ خیلی چیزها گذشت . خیلی چیزها تموم شد و فقط خاطره هاشون موند . همه چی گذشت ،

 

And now I'm hearing

All the things I didn't say .

 

خدایا ظرفیتم واسه این همه اتفاق بد خیلی پر شده . شاید بشه خیلی کارها کرد ،

 

But all  I do is listen to

The things I didn't say .

 

 

 

Tweety


جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۳

 

این روزا تو حال و هوای اون موقعهام . روزایی که مدتها بود بهشون فکر نمی کردم . روزایی که تا حالا دلم براشون تنگ نشده بود و فکر می کردم هیچ وقت هم نمی شه . چقد زود گذشت . هر چند یه جورایی برگشتم به اول اون وقتها ، اما اون روزا هیچ وقت تکرار نمی شه .....

 

فرصت شمارصحبت کز این دو راهه منزل

چون  بگذریم دیگر  نتوان به  هم  رسیدن

« حافظ »

 

 

Tweety


جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳

 

حدود یه ماه و نیم استراحت مطلق واقعا چسبید . یه ماه و نیم از همه چی دور بودم و این خیلی واسم خوب بود . جالبه برام که دلم حتی واسه کامپیوترم هم تنگ نشد ! ولی با وجود این هیچ جا خونه نمی شه . حالا که برگشتم تا اوضاع به حالت عادی برگرده یه خورده طول می کشه ....

 

پنج روزی که دراین مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این  همه  نیست

بر  لب  بحر  فنا      منتظریم  ای  ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست

« حافظ »

 

 

Tweety


چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳

 

* گاهی اوقات با وجود اینکه کیلومترها از یه نفر دوری ، احساس می کنی که چقد به هم نزدیکین . همیشه وجودشو کنارت احساس می کنی . اما گاهی اوقات با وجود اینکه یه نفر کنارت نشسته احساس می کنی انقدر از هم دورین که هیچی نمی تونه این فاصله رو پر کنه ....

 

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم ،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری.

دستهای تو توانایی آن را دارد ؛

که مرا زندگانی بخشد.

چشمهای تو به من آرامش می بخشد .

و تو چون مصرع شعری زیبا ،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی .

                        « حمید مصدق »

 

* چون فردا دارم می رم مسافرت و ممکنه مدت زیادی نتونم بنویسم ، همه داستانو نوشتم :

ماهی سیاه کوچولو

قسمت هشتم

صمد بهرنگی

 

ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلی بسته نیست.»

ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»

یکی دیگر گفت:« حالا همه ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»

ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها ... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها ...»

ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»

مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید ....»

چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده ...»

ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»

ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گویی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»

مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»

ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»

مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»

ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم ...»

اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت:« ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»

ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!»

ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!»

ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!»

ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما ...»

یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم ... اوهو ... اوهو ... اوهو ...»

ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»

بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم ...»

مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»

ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند.

ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جایی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟»

ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر ...»

بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!»

یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.»

یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ما بشوی.»

ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»

یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.»

آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:

« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد ...»

ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟

ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.»

ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»

خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.»

این بود که گفت:

«می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟»

ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم ... اما ببینم ... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!»

ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد: «یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!»

این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟»

اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:

«کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟»

ماهی ریزه گفت:« تو دیگر ... کی هستی؟ ... مگر نمی بینی دارم ... دارم از بین ... می روم ؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!»

ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!»

وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:

« من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.»

ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟»

ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:

« از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.»

ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟»

ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.»

ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده... »

ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»

بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»

ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو«شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولویی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود .......

پایان

 

Tweety


شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۳

 

* وقتی ماهها دنبال یه چیزی باشی و کلی براش تلاش کنی ، اما در عرض۳ – 4 ساعت همه رو به باد فنا بدی ، چقد احساس حماقت و بلاهت می کنی ! چقد حس بدی دارم ....

 

*

ماهی سیاه کوچولو

قسمت هفتم

صمد بهرنگی

 

مارمولک رفت توی شکاف سنگ و ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟

ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»

آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»

ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.

بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد! بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟»

ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟»

ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»

ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»

یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟»

ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»

ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»

به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.»

لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده.

ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.

ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»

ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»

ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.»

ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»

ماهی گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم.»

ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»

ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»

ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»

ماهی گفت:« این غیر ممکن است.»

ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد ...»

ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.

صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!»

ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»

یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»

یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»

ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلی می ریزد.»

اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه مرغ سقا گیر افتاده اند ....

 

ادامه دارد .....

 

 

Tweety


دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳

 

* اگر حقیقت دانسته نشود و شناخته نشود ، باز هم همواره حقیقت است ....

                                                                                     « ریچارد باخ »       

 

 

*  STANDING

Standing on my elbow

With my finger in my ear ,

Biting on a dandelion ,

And humming kind of queer

While I watched a yellow caterpillar

Greeping up my wrist ,

I leaned on a tree

And I said to me ,

" Why am I doing this ? "

« Shel Silverstein »                        

 

 

* این قسمت داستان قابل توجه کساییه که کلی پشت سر مارمولکها حرف می زنند !!!!!

 

ماهی سیاه کوچولو

قسمت ششم

صمد بهرنگی

 

ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت . سایه ای بر آب افتاد و ناگهان ضربه محکمی خرچنگ را توی شنها فرو کرد . مارمولک از قیافه خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیک بود خودش هم بیفتد توی آب . خرچنگ دیگر نتوانست بیرون بیاید . ماهی کوچولو دید پسر بچه چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند . یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند . صدای مع مع و بع بع دره را پر کرده بود .

ماهی سیاه کوچولو آن قدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند . آن وقت مارمولک را صدا زد و گفت : « مارمولک جان ! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم ، فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، این است که می خواهم چیزی از تو بپرسم . »

مارمولک گفت : « هر چه می خواهی بپرس . »

ماهی گفت : « در راه مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ماهیخوار می ترساندند . اگر تو چیزی درباره اینها می دانی به من بگو . »

مارمولک گفت : « اره ماهی و پرنده ماهیخوار ، این طرفها پیدایشان نمی شود ، مخصوصا اره ماهی که توی دریا زندگی می کند . اما سقائک ، همین پایینها ممکن است باشد ؛ مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی . »

ماهی گفت : « چه کیسه ای ؟ »

مارمولک گفت : « مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد . او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه او می شوند و یکراست می روند توی شکمش . البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد . »

ماهی گفت : « حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد ؟ »

مارمولک گفت : « هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند . من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی . »

آن وقت ، مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت . ماهی کوچولو خنجر را گرفت و گفت : « « مارمولک جان ! تو خیلی مهربانی ، من نمی دانم چطوری از تو تشکر کنم . »

مارمولک گفت : « تشکر لازم نیست جانم ! من از این خنجرها خیلی دارم ؛ وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم . »

ماهی گفت : « مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته ؟ »

مارمولک گفت : « خیلی ها گذشته اند ! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهی گیر را به تنگ آورده اند . »

ماهی سیاه گفت : « می بخشی که حرف ، حرف می آورد . اگر به حساب فضولی ام نمی گذاری ، بگو ببینم ماهی گیر را چطور به تنگ آورده اند ؟ »

مارمولک گفت : « آخر نه با هم اند ، همین که ماهی گیر تور انداخت ؛ وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند می برند ته دریا . »

مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت : « من دیگر مرخص می شوم ؛ بچه هایم بیدار شده اند . »

مارمولک رفت توی شکاف سنگ و ....

 

ادامه دارد .....

 

 

Tweety


یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳

 

* با یه مشت علامت سوال ( ؟ ) و یه سری Data ی ضد و نقیض ( <>‌‌ )چی کار می شه کرد ؟  ......

 

 

*

ماهی سیاه کوچولو

قسمت پنجم

صمد بهرنگی

 

قور باغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود . جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت : « من اینجام ، فرمایش ؟ »

ماهی گفت : « سلام خانم بزرگ ! »

قورباغه گفت : « حالا چه وقت خودنمایی است ، موجود بی اصل و نسب ! بچه گیر آوردی و داری حرفهای گنده گنده می زنی ! من دیگر آنقدر ها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است . بهتر است بروی پی کارت و بچه های مرا از راه به در نبری . »

ماهی کوچولو گفت : « صد تا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه نادان و درمانده بیشتر نیستی . »

قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو ، ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرمهای ته برکه را به هم زد .

دره پر از پیچ و خم بود . جویبار هم آبش چند برابر شده بود ؛ اما اگر می خواستی از بالای کوهها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی . یک جا تخته سنگی از کوه جدا شده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود . مارمولک درشتی ، به اندازه کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود ، از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شنهای ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه ای را که شکار کرده بود می خورد .

ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید ؛ از دور سلامی کرد . خرچنگ چپ چپ به او نگاه کرد و گفت : « چه ماهی با ادبی ! بیا جلو کوچولو ، بیا ! »

ماهی کوچولو گفت : « من می روم دنیا را بگردم ، و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم ! »

خرچنگ گفت : « تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو ؟ »

ماهی گفت : « من نه بدبینم و نه ترسو . من هرچه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید به زبان می آورم . »

خرچنگ گفت : « خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم ؟ »

ماهی گفت : « دیگر خودت را به آن راه نزن ! »

خرچنگ گفت : منظورت قورباغه ست ؟ تو هم که پاک بچه شدی ، بابا ! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم ؛ می دانی ، اینها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند ، و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا دست کیست ! پس تو دیگر نترس جانم ؛ بیا جلو ، بیا ! »

خرچنگ این حرفها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو . آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی بی اختیار ، خنده اش گرفت و گفت : « بیچاره ! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست ؟ »

ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت . سایه ای بر آب افتاد و ناگهان ....

ادامه دارد .....

 

 

Tweety


شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۳

 

* پرم از صدای سکوت ......

 

 

*

ماهی سیاه کوچولو

قسمت چهارم

صمد بهرنگی

 

مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت : « وای ! بچه ام دارد از دستم می رود ، چکار کنم ، چه خاکی به سرم بریزم ! »

ماهی کوچولو گفت : « مادر ! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن . »

یکی از ماهی ها از دور داد کشید : « توهین نکن ، نیم وجبی ! »

دومی گفت : « اگر بروی و بعدش پشیمان شوی ، دیگر راهت نمی دهیم ! »

سومی گفت : « این ها هوسهای دوره جوانیست ، نرو ! »

چهارمی گفت : « مگر اینجا چه عیبی دارد ؟ »

پنجمی گفت : « دنیای دیگری در کار نیست ؛ دنیا همین جاست ، برگرد ! »

ششمی گفت : « اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آن وقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده ای هستی . »

هفتمی گفت : « آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم .... »

مادرش گفت : « به من رحم کن ، نرو ! نرو ! »

ماهی کوچولو دیگر با آنها حرفی نداشت . چندتا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند . ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد ، گفت : « دوستان ، به امید دیدار ! فراموشم نکنید  . »

دوستانش گفتند : « چطور می شود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را نکرده بودیم . به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک ! »

ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه پر آب . اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن . تا آن وقت ندیده بود که آن همه آب یکجا جمع شود . هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند . ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند : « ریختش را باش ! تو دیگر چه موجودی هستی ؟ »

ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت : « خواهش می کنم توهین نکنید . اسم من ماهی سیاه کوچولو است . شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم . »

یکی از کفچه ماهی ها گفت : « ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم . »

دیگری گفت : « دارای اصل و نسب . »

دیگری گفت : « از ما خوشگل تر تو دنیا پیدا نمی شود . »

دیگری گفت : « مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم . »

ماهی گفت : « من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خود پسند باشید . باشد ، من شما را می بخشم ؛ چون این حرفها را از روی نادانی می زنید . »

کفچه ماهی ها یکصدا گفتند : « یعنی ما نادانیم ؟ »

ماهی گفت : « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان ، خیلی هم خوشایند است ! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست . »

کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ؛ اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگر در آمدند و گفتند : « اصلا تو بی خود به در و دیوار می زنی ! ما هر روز ، از صبح تا شام ، دنیا را می گردیم ؛ اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان هیچکس را نمی بینیم – مگر کرمهای ریزه ، که آنها هم به حساب نمی آیند ! »

ماهی گفت : « شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور از دنیا گردی دم می زنید ؟ »

کفچه ماهی ها گفتند : « مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم ؟ »

ماهی گفت : « دست کم ، باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست . »

کفچه ماهی ها گفتند : « خارج از آب دیگر کجاست ؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم ! هاهاها ... هاها ... به سرت زده بابا ! »

ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت . فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود . بعد فکر کرد بهتر است با مادرشان هم چند کلمه ای حرف بزند ، پرسید : « حالا مادرتان کجاست ؟ »

ناگهان صدای ریز قورباغه ای او را از جا پراند .....

 

ادامه دارد .....

 

Tweety


جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳

 

* اگر احساس کنی همه چی یه بازیه ، هر چی که دور و برته ، چه حسی بهت دست می ده ؟

می گی زندگی یه بازیه ، از اول تا آخرش . مثه شطرنج .

ولی به نظر من این طوری نیست . شطرنج یه بازیه کاملا جوانمردانه است با قوانین مشخص. صفحه شطرنجو از بالا می بینی ، همه صفحه و همه مهره هارو . دقیقا می بینی که حریفت چه حرکتی انجام می ده و از رو اون می تونی فکر کنی که حرکت بعدیت چی باشه ، حتی می تونی حرکت بعدی حریفو حدس بزنی . خیلی فرق می کنه که صفحه شطرنجو از بالا ببینی با اینکه خودت تو صفحه باشی ! و بدترین حالت هم اینه که ندونی تو صفحه ایی ......

 

 

*

ماهی سیاه کوچولو

قسمت سوم

صمد بهرنگی

 

در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه آنها نزدیک شد و گفت : « همسایه ! سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟ »

مادر ماهی به صدای هسایه از خانه بیرون آمد و گفت : « چه سال و زمانه ای شده ! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهایشان چیز یاد بدهند ! »

همسایه گفت : « چطور مگر ؟ »

مادر ماهی گفت : « ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود ! دایم می گوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبر است ! چه حرفهای گنده گنده یی ! »

همسایه گفت : « کوچولو ! ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای ؟! »

ماهی کوچولو گفت : « خانم ! من نمی دانم شما " عالم و فیلسوف " به چه می گویید . من فقط از این گردشها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردشهای خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم ، و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم ، همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم . »

همسایه گفت : « وا ! .... چه حرفها ! »

مادرش گفت : « من هیچ فکر نمی کردم که بچه یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید ؛ نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه نازنینم نشسته ! »

ماهی کوچولو گفت : « هیچ کس زیر پای من ننشسته . من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم ، چشم دارم و می بینم . »

همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت : « خواهر ! آن حلزون پیچ پیچیه ، یادت می یاد ؟ »

مادر گفت : « آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد . بگویم خدا چکارش کند ! »

ماهی کوچولو گفت : « بس کن مادر ؛ او رفیق من بود . »

مادرش کفت : «  رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم ! »

ماهی کوچولو گفت : « من هم دشمنی ماهی و حلزون ندیده بودم ، اما شما ها سر آن بیچاره را زیر آب کردید . »

همسایه گفت : « این حرفها مال گذشته است . »

ماهی کوچولو گفت : « شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید . »

مادرش گفت : « حقش بود بکشیمش ؛ یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرفهایی می زد ؟ »

ماهی کوچولو گفت : « پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرفها را می زنم . »

چه دردسرتان بدهم ! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند . حرفهای ماهی کوچولو ، همه را عصبانی کرده بود . یکی از ماهی پیره ها گفت : « خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم ؟ »

دیگری گفت : « فقط یه گوشمالی کوچولو می خواهد ! »

مادر ماهی سیاه گفت : « بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید ! »

یکی دیگر از آنها گفت : « خانم ! وقتی بچه ات را آن طور که لازم است تربیت نمی کنی ؛ باید سزایش را هم ببینی . »

همسایه گفت : « من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم . »

دیگری گفت : « تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره . »

ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرون بردند...

ادامه دارد .....

 

 

Tweety


جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳

 

 

ماهی سیاه کوچولو

قسمت دوم

صمد بهرنگی

 

مادر خواب آلود گفت : « بچه جون ! حالا هم وقت گیر آوردی ! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش ؟ »

ماهی کوچولو گفت : « نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم . باید از اینجا بروم . »

مادرش گفت : « آخر صبح به این زودی کجا می خواهی بروی ؟ »

ماهی سیاه کوچولو گفت : « می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست . می دانی مادر ! من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم . از دیشب تا حالا ، چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام ؛ آخرش هم تصمیم گرفته ام خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم . دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست . »

مادر خندید و گفت : « من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم . آخر جانم ! جویبار که اول و آخر ندارد ؛ همین است که هست . جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد . »

ماهی سیاه کوچولو گفت : « آخر مادر جان ! مگر نه این است که هر چیزی به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد ؛ هفته ، ماه ، سال .... »

مادرش میان حرفش دوید و گفت : « این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار ، پاشو برویم گردش . حالا موقع گردش است نه این حرفها ! »

ماهی سیاه کوچولو گفت : « نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست . ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من ، خودم خیلی وقت است که در این فکرم . البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها ، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند . دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند . من می خواهم بدانم که ، راستی راستی ، زندگی یعنی این که تو یه تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر شوی و دیگر هیچ ؛ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد ؟ ... »

وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت : « بچه جان ! مگر به سرت زده ؟ دنیا ! دنیا ! دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم ... »

در این وقت ...

ادامه دارد .....

 

 

Tweety


چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

 

همه ما تو بچگی یامون قصه های زیادی شنیدیم . قصه هایی که برامون تعریف می کردن تا زودتر بخوابیم ودیگه اذیت نکنیم ! و احتمالا از بین اون قصه ها ، قصه هایی بوده که بیشتر دوست داشتیم و قصه هایی که بیشتر از بقیه قصه ها تو ذهنمون مونده . بچه که بودم ، قصه مورد علاقه ام قصه ماهی سیاه کوچولو بود . قصه ای که تقریبا هر شب بابا برام می گفت و شاید اولین کتابی بود که خوندم . ماهی سیاه کوچولو ، قهرمان بچه گی هام بود . همیشه دوست داشتم مثل اون باشم . چند وقت پیش تصمیم گرفتم قصه اشو  تو وبلاگم بنویسم . اما درست چند روز بعد از این تصمیم با وب لاگ ماهی سیاه کوچولو آشنا شدم . و فکر کردم حتما خیلی ها خوندنش و ماهی سیاه کوچولو فقط داستان بچه گی های من نبوده و پشیمون شدم . چند روز پیشا داشتم به فرهنگ و بعضی سنتهای غلط جامعه فکر می کردم که چطور آدما خودشونو مجبور می کنن کارایی و بکنن که خیلهاش اشتباست . خیلی ها این کارا رو بر خلاف میلشون می کنن چون جامعه ازشون می خواد و خیلی ها این طوری بار می یان و این سنتها جز باوراشون می شه . سنتهایی که باعث کلی ناهنجاری شده . سنتهایی که خیلی وقتها بیشتر دخترها قربانیشون می شن. سنتهایی که منو یاد همون یه تیکه جایی انداخت که ماهی ها توش هی می رفتن و بر می گشتن چون همه این کارو می کردن و پدرانشون این کار و کرده بودن و پدر پدرانشون و .... دوباره یاد ماهی سیاه کوچولو افتادم . این دفعه واقعا تصمیم گرفتم که داستانشو اینجا بنویسم . چون فکر می کنم  بیشتر از یه قصه است و حتی اگه قبلا هم شنیده باشیمش حداقل ارزش یه کم فکر کردنو داره . من که هنوزم که هنوزه هر وقت اول کتابشو باز می کنم وقتی به خودم می یام که به صفحه آخرش رسیدم !

صمد بهرنگی نویسنده ماهی سیاه کوچولو ست . داستانهاش معمولا بوی مبارزه می ده . از کارهایی که کرده اینه که افسانه های آذربایجان رو تو چند تا کتاب جمع کرده . اخرش هم به طور مشکوکی توی آب خفه می شه . هیچ کس نمی فهمه چرا و چطور . اطلاعات من در مورد صمد بهرنگی همین اندازه ست . در حد داستاهایی که ازش خوندم و چیزایی که یادم می یاد بچه که بودم بابا برام گفته . و اما داستان :

 

ماهی سیاه کوچولو

قسمت اول

صمد بهرنگی

 

شب چله بود . ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت :

« یکی بود یکی نبود . یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می کرد . این جویبار از دیواره های سنگی کوه ، بیرون می زد و ته دره روان می شد .

خانه ماهی سیاه کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود ؛ زیر سقفی از خزه . شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند . ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده ، مهتاب را توی خانه شان ببیند !

مادر و بچه ، صبح تا شام ، دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند و بر می گشتند . این بچه یکی یک دونه بود . چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود ، تنها همین یک بچه ، سالم در اومده بود .

چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد . با تنبلی و بی میلی ، از این طرف به اون طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقتها از مادرش عقب می افتاد . مادر ، خیال می کرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ؛ اما نگو که درد ماهی سیاه ، از چیز دیگریست !

یک روز صبح زود ، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت :

« مادر ! می خواهم با تو چند کلمه ای حرف بزنم . »

ادامه دارد .....

 

 

Tweety


دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۳

 

یه بار یه دختری که بیشتر زندگیشو تو امریکا گذرونده بود اومده بود ایران و ما کاملا اتفاقی با هم دوست شدیم . رویا دختر خیلی جالبی بود و من واقعا از حرف زدن باهاش لذت می بردم . به نظرم دختر خیلی پری بود . قرار بود از طرف دانشگاه بریم تهران واسه نمایشگاه کتاب . رویا هم می خواست بره تهران . بهش گفتم با ما بیاد .تو اتوبوس چون تقریبا روابط صمیمانه ای بین دخترا و پسرا بود خیلی سر به سر هم گذاشتیم . تو اوج این شلوغ کردنا بود که از رویا پرسیدم توایران آدما رو چه جوری دیدی ، مخصوصا جوونا و دختر و پسرارو ؟ گفت : تو امریکا مردم با کلمات حرف می زنن اما اینجا همه با چشماشون حرف می زنن .......

 

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیارچه کرد

 

************************************

 

*** لطفا اين آدرسو بگذارین تو وب لاگهاتون :

 

 

Tweety


یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۳

 

تعطیلات عید هم تموم شد . دیروز ، روز اول بعد از تعطیلات همه چی به حالت عادی برگشت . بچه که بودم چقد واسه عید شور و شوق داشتیم و چقد از تموم شدنش ناراحت می شدیم و یادمه همیشه می گفتم : اه ، بازم مدرسه ! اون موقعها عید یه معنی دیگه داشت . لباس نوها ، عیدیها ، چقد خوشحالمون می کرد و از فکر اونا خوابمون نمی برد ! هر سال مهمون داشتیم . مامان بزرگم اینها و خاله ام می یومدن شیراز پیش ما و چقد خوب بود . چقد از قبل از عید روز شماری می کردیم و حساب می کردیم چند روز به عید مونده !  اما حالا خیلی وقته که عید معنی شو از دست داده . فقط 13- 14 روز تعطیلیه که می شه استراحت کرد یا به کارای عقب مونده رسیدو اينکه باز هم يکسال گذشت ٬ همین !

 

 

Tweety


دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۳

 

یه هفته مسافرت واقعا خوب بود . روحیه ام خیلی عوض شده . خیلی سر حالم . تو این مدت دنبال خودم گشتم ، تو آرامش باغ شازده ، تو سکوت کویر وحتی تو فضای غم انگیز بم . اما هنوز پیداش نکردم . شما ندیدینش ؟! .........

 

 

Tweety


جمعه ٢٩ اسفند ۱۳۸٢

 

یه تصمیم گرفتم ، یه تصمیم جدی . می خوام از این وضعیت بیام بیرون . می خوام سال جدید رو با روحیه شروع کنم . می خوام خودمو پیدا کنم .....

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقیها را

جشن می گیرد .

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا از همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن .

        « فریدون مشیری »

 

 

عيدتون مبارک

Tweety


جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢

 

بارونو دوست دارم هنوز

چون تورو یادم می یاره

حس می کنم پیش منی

 

امروز وبلاگ باران یکساله شد . تو این مدت ناراحتیها و خوشحالیامو اینجا نوشتم ، حرفهای دلمو. دوستای زیادی پیدا کردم ، دوستای خیلی خوب . دوست جونا مرسی که نوشته هامو تحمل کردین .

راستی تو این مدت بامزه ترین کامنتی که داشتم کامنت عمو پت بود که نوشته بود: " اينقده دير به دير آپديت می کنی که يه بار که آپديت می کنی آدم ذوقمرگ می شه!!! " و این اول دوستی ما بود .

من نوشته هامو خیلی دوست دارم . بر خلاف خیلی ها که می گن هیچ وقت نوشته هاشونو نمی خونن ، من شاید دهها بار بخونمشون . وبلاگ باران باعث شد بعد از سالها دوباره بنویسم . واسه خودم که خیلی خوب بود ، اما برای کسایی که مجبور شدن نوشته هامو بخونن ، نمی دونم ! باران ، تولدت مبارک ....

 

Tweety


سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢

 

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت نمی آید باز .

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز .

     « سهراب سپهری »

 

باز هم یک سال گذشت . چقد زود گذشت . دلم نمی خواست بگذره . کاش زندگی پارسال متوقف شده بود ! هر سال برای امروز چه شور و شوقی داشتم . اما امسال نه ! نمی دونم ، شاید انگیزه ندارم . شایدم به خاطر اینه که احساس می کنم امسال خیلی بی خود گذشت . هر چی فکر می کنم ، هر چی به عقب بر می گردم ، می بینم خیلی راحت می تونم امسال رو از دفتر زندگی ام حذف کنم . بدون اینکه چیزی کم و زیاد بشه ! این یعنی یک سال هیچی ، یعنی یک سا